مدتی بود که گران میگفتیم و اندکی بعد ارزان فروشی کردیم

عاقبتمان شد بیچارگی

دیدم کسی بر مسند پستی نشسته بود که آن جامه بر

تن مبارک گشاد میزد .

گفتم خدارا شکر که آنقدر زیاده جا داردکه همنوعان خویش

در آن جای دهد ،

مارا که از سرمای زمستان هراسی نیست

ای برف ببار که تو آب بهار منی

و ای بخاری و شوفاژ فلان بن فلان بسوز که تو هم مال منی .