صدات در نیاد
مدتی بود که گران میگفتیم و اندکی بعد ارزان فروشی کردیم
عاقبتمان شد بیچارگی
دیدم کسی بر مسند پستی نشسته بود که آن جامه بر
تن مبارک گشاد میزد .
گفتم خدارا شکر که آنقدر زیاده جا داردکه همنوعان خویش
در آن جای دهد ،
مارا که از سرمای زمستان هراسی نیست
ای برف ببار که تو آب بهار منی
و ای بخاری و شوفاژ فلان بن فلان بسوز که تو هم مال منی .
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت 11:37 توسط خرس خوانسار
|
این تار نگار هویت شهر مرا به نیکی کوک می کند