هرچند که دلم از دست زمانه خون است

در مرام و معرفت و آناتومی چهره ام غم و درد جایی ندارد

گاهی گمان میبرم که برای پوچ بودنم عنوانی بیابم

بیشتر که مینگرم محیطم را مملو از دلقک میبینم

جانورانی دو پا که ماسکی رنگین بر چهره دارند

من نیز مبرا نیستم و دلقکی را پیشه میسازم

واسه نونه ، واسه نونه

تا به کارش تو بخندی

اگه اینو بدونی

تو به دلقک نمیخندی ، تو به دلقک نمیخندی