اینم از حافظ
*حافظ** ***
اگــر آن تــــرک شيــرازي بــدست آرد دل ما را
به خــــــال هندويش بخشم سمرقند و بخـــــارا را
*صائب تبريزي***
اگــر آن تــــرک شيــرازي بـدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر ودست و تــــن و پــا را
کسي که چيز مي بخشد از آن خويش مــي بخشد
نـه چون حـــافظ که مي بخشد سمرقند و بخــارا را
*شهريار***
اگــر آن تــــرک شيــرازي بدست آرد دل ما را
به خــال هندويش بخشم تـما م روح و اجــــزا را
کسي که چيز مي بخشد، مثال مــــرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر ودست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را ، به خــاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که شور انداخت در دلـــها
*خانم ياري***
اگــر آن تـــرک شيــرازي بدست آرد دل ما را
به خورشيد و فلک سايم از اين عــــزت کف پا را
روان و روح و جان ما همه از دولت شــــاه است
مــــن مفلس کيم چيزي ببخشم خـــال زيبــا را
اگـــر استاد مــــــا محو جمال يار مي بـــودي
از آن خود نمي خواندي تمام روح و اجــــزا را
*بيژن خميسي***
اگــر آن تـــرک شيــرازي بدست آرد دل ما را
چنــــــان بوسم به دل ، او را كه بوسد او دل ما را
نه چون حــــافظ دهم او را سمرقند و بخـــارا را
نه چون صائب دهم او را ســر و دست و تن و پا را
نه چون استاد مي بخشم به او، مـــن روح و اجزا را
نه چون ياري بسايم من ، ز آن عــــــزت كف پا را
سمـــرقند و بخــــارا را ازآن شاه مي دانـنــــد
كجا آري تو اي حافظ برايش اين هــدايـــــا را
سرو دست و تن و پا را خداي دل نمي خواهـــد
نخواهد ترك من صائب ، تو را با سودُ اينـهـــــا را
و تـو اي شهريــــار ما ،همي شوري ســـر صائـب
ندانستي كه از رب الكريم است روح و اجــــزا را
تو اي يــــاري اگر محو جمال يــــار مي بودي
بساييدي ز جــانت از برايش آن دل خــــــــارا
اگــر آن تـــرک شيــرازي بدست آرد دل ما را
ز كوي عشق مي آرم ، تــك و تـنــــــها دل ما
*مهرانگيز رساپور- م . پگاه***
چنان بخشيده حافظ جان، سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون، کسي پس گيرد آنها را !
از آن پس برسر پاسخ به اين ولخرجي حافظ
ميان شاعران بنگر، فغان و جيغ و دعوا را
وجودِ او معمايي ست پر افسانه و افسون
ببين خود با چنين بخشش، معما در معما را !
بيا حافظ که پنهاني، من و تو دور ازاين غوغا
به خلوت با هم اندازيم اين دلهاي شيدا را
رها کن ترکِ شيرازي! بيا و دختر لر بين !
که بريک طرهي مويش، ببخشي هردو دنيا را !
فزون برچشم و بر ابرو، فزون بر قامت و گيسو !
نگر بر دلبر جادو، که تا ته خوانده دريا را !
شبي گربختات اندازد به آتشگاهِ آغوشش
زخوشبختي و خوش سوزي ، نخواهي صبح فردا را
شنيدم خواجهي شيراز، ميان جمع ميفرمود
« " پگاه" است آنکه پس گيرد، سمرقند و بخارا را !»
* * *
بدين فرمايش نيکو که حافظ کرد ميدانم ،
مگر ديگر به آساني کسي ول ميکند ما را
اگــر آن تــــرک شيــرازي بــدست آرد دل ما را
به خــــــال هندويش بخشم سمرقند و بخـــــارا را
*صائب تبريزي***
اگــر آن تــــرک شيــرازي بـدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر ودست و تــــن و پــا را
کسي که چيز مي بخشد از آن خويش مــي بخشد
نـه چون حـــافظ که مي بخشد سمرقند و بخــارا را
*شهريار***
اگــر آن تــــرک شيــرازي بدست آرد دل ما را
به خــال هندويش بخشم تـما م روح و اجــــزا را
کسي که چيز مي بخشد، مثال مــــرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر ودست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را ، به خــاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که شور انداخت در دلـــها
*خانم ياري***
اگــر آن تـــرک شيــرازي بدست آرد دل ما را
به خورشيد و فلک سايم از اين عــــزت کف پا را
روان و روح و جان ما همه از دولت شــــاه است
مــــن مفلس کيم چيزي ببخشم خـــال زيبــا را
اگـــر استاد مــــــا محو جمال يار مي بـــودي
از آن خود نمي خواندي تمام روح و اجــــزا را
*بيژن خميسي***
اگــر آن تـــرک شيــرازي بدست آرد دل ما را
چنــــــان بوسم به دل ، او را كه بوسد او دل ما را
نه چون حــــافظ دهم او را سمرقند و بخـــارا را
نه چون صائب دهم او را ســر و دست و تن و پا را
نه چون استاد مي بخشم به او، مـــن روح و اجزا را
نه چون ياري بسايم من ، ز آن عــــــزت كف پا را
سمـــرقند و بخــــارا را ازآن شاه مي دانـنــــد
كجا آري تو اي حافظ برايش اين هــدايـــــا را
سرو دست و تن و پا را خداي دل نمي خواهـــد
نخواهد ترك من صائب ، تو را با سودُ اينـهـــــا را
و تـو اي شهريــــار ما ،همي شوري ســـر صائـب
ندانستي كه از رب الكريم است روح و اجــــزا را
تو اي يــــاري اگر محو جمال يــــار مي بودي
بساييدي ز جــانت از برايش آن دل خــــــــارا
اگــر آن تـــرک شيــرازي بدست آرد دل ما را
ز كوي عشق مي آرم ، تــك و تـنــــــها دل ما
*مهرانگيز رساپور- م . پگاه***
چنان بخشيده حافظ جان، سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون، کسي پس گيرد آنها را !
از آن پس برسر پاسخ به اين ولخرجي حافظ
ميان شاعران بنگر، فغان و جيغ و دعوا را
وجودِ او معمايي ست پر افسانه و افسون
ببين خود با چنين بخشش، معما در معما را !
بيا حافظ که پنهاني، من و تو دور ازاين غوغا
به خلوت با هم اندازيم اين دلهاي شيدا را
رها کن ترکِ شيرازي! بيا و دختر لر بين !
که بريک طرهي مويش، ببخشي هردو دنيا را !
فزون برچشم و بر ابرو، فزون بر قامت و گيسو !
نگر بر دلبر جادو، که تا ته خوانده دريا را !
شبي گربختات اندازد به آتشگاهِ آغوشش
زخوشبختي و خوش سوزي ، نخواهي صبح فردا را
شنيدم خواجهي شيراز، ميان جمع ميفرمود
« " پگاه" است آنکه پس گيرد، سمرقند و بخارا را !»
* * *
بدين فرمايش نيکو که حافظ کرد ميدانم ،
مگر ديگر به آساني کسي ول ميکند ما را
مطالب فوق برای بنده ارسال شد و نمیدانم منبع آن کجا بوده ولذا جهت فرحبخشی
به ساعت دوستان کپی پیست نمودم تا با هم باشیم .
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 18:14 توسط خرس خوانسار
|
این تار نگار هویت شهر مرا به نیکی کوک می کند